time
راستی فردا خونمون یه جشنه بزرگه جای همتون خالی راستی نگفتم دوستم داره عید غدیر عقد میکنه خیلی خوشحالم خوب فعلا من برم بای بای عمل دائیم با موفقیت به پایان رسید از صبح الان تازه وقت کردم بیام پای کامپیوتر تا هفته ی دیگه خداحافظ من کم حالم گرفته بود هر دقیقه هم دارم خبرای بد میشنوم و هی بدتر میشم صبح ساعتای هفت هشت بود که دختر دائیم زنگ زد خونمون گفت که دائیم حالش بد شده بردنش بیمارستان (آخه یه مشکلی برای کیسه ی صفراش پیش اومده بود دکترا گفته بودن که اگه بد تر بشه باید عمل کنه من خیلی دوس داشتم برم بیمارستان ولی نمیتونم این بچه ی خواهرم پیشمه اینقدم شیطونه که نگو. خوب فعلا بای من دوباره برگشتم بعد از چند ماه دلیل اول:یه بنده خدایی ازم خواسته بود دیگه سراغ وبلاگم نیام و با دنیای وبلاگ خدافظی کنم (البته نا محسوس ازم خواسته بود دلیل دوم:خوب حالا همشم به خاطر اون نبود دلیل سوم:میدونید من این مدت یه کم سرم شلوغ بود حالم هم گرفته بود خوب حالا از دانشگامون براتون بگم : دانشگاه خیلی خیلی بزرگیه خیلی هم کارمندای مودبی داره ولی چی بگم از استاداش که اگه یه جلسه حاضر نباشی همچین سر کلاس ضایعت میکنن که دیگه جرات سر کلاس رفتن نداری کلا جرات ادامه تحصیل رو از دست میدی تا آپ بعدی خدا نگهدار همتون
سلام به همه ی دوستای خوبم که امیدوارم همگی حالشون خوب باشه.
دلم برا همتون تنگ شده بود
.خوشبختانه اون امتحان رو با موفقیت به پایان رسوندم
و نمره دوم کلاس شدم
.ولی دلم میخواست اول بشم
ولی نشد
یه پسره هست خیلی مخه
نمیشه ازش جلو زد
ولی دفعه بعد اول میشم
.البته فکر نکنید همش به فکر نمره هستم ها
!!!!!!! اینطوری برا خودم انگیزه درست میکنم
.چون رشته ی من یه طوریه که همش باید درس بخونی
همش باید خوند تا یادت نره چون خیلی فراره.![]()
![]()
.فکر کنم خیلی خوش بگذره همه فامیل دوره هم![]()
.البته این چند وقته یه کم فکرم درگیره یه مضوعیه
(بودن یا نبودن مسئله این است
) که تو زندگیم خیلی نقش مهمی داره نتیجش خیلی مهمه![]()
.حالا فعلا فکرم درگیره اونه تا ببینم چی پیش میاد
.خدا بزرگه.![]()
ولی یکم تنها میشم
آخه ما مثل دوقلوها بودیم
همه تو فامیل یا تو دانشگاه به ما میگفتن دوقلوها
حتی استادای اون دانشگاه قبلیه هم مارو دوقلوها صدا میکردن ![]()
حالا نمیدونم با این وضعیت جدید هنوز میتونیم مثل قدیما باشیم یا نه![]()
. مامانم داره صدام میکنه
برم یه کم هم کمک کنم بد نیس
.جای دوری نمیره![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
الان هم حالش خوبه خوبه
(خدارو شکر)![]()
.اینقد کار داشتم که نگو هنوزم نصفش مونده
آخه فردا داریم بر میگردیم شهرستان
.شنبه یه امتحان سخت داریم نیم ترممونه (هنوز نرفته باید امتحان بدیم
)من و دوستم هم یه مقدار زیادی درس خونیم
(نخواستم اون اصطلاح معروف رو بکار ببرم
)فردا از وقتی که برسیم باید شروع به خوندن کنیم تا شنبه
.میخوایم بالا ترین نمره رو بیاریم
(با دوستم تصمیم گرفتیم
)خوب من برم به کارام برسم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
)گفت بردنش تهران بعد مامانم و بابام با چند تا دیگه از بستگان با عجله رفتن تهران الانی که تماس گرفتم گفتن که هنوز معلوم نیس عمل امروز باشه یا فردا ولی باید عمل بشه.خیلی نگرانم
.آخه این دائیم بنده خدا قبلا قلبش رو عمل کرده بوده حالا نمی دونم صفرا به قلب چه ربطی داره. دکترا گفتن به خاطره عمل قبلیش این عمل. عمل خطرناکیه
.همش دارم براش دعا میکنم
.امیدوارم مثل همیشه خدا صدام رو بشنوه.![]()
![]()
![]()
راستی یادم رفت بگم شما هم براش دعا کنید قلب شما از من پاک تره خدا حتما صدای شما رو میشنوه![]()
![]()
![]()
میدونید چرا این مدت نبودم ؟نمی دونید ؟ خوب الان بهتون میگم![]()
)من هیچ وقت نفهمیدم چرا ولی به خاطر احترامی که براش قائل بودم و چون اون ازم خواسته بود قبول کردم که دیگه سراغ وبلاگم نیام و دیگه آپ نکنم (فقط چند وقت یکبار نظرام رو چک میکردم )البته به خودشم هیچ وقت نگفتم به خاطر حرف اونه که دیگه آپ نمی کنم و به دوستام سر نمیزنم(که اینجا از همه ی دوستایی که منتظرم بودن معذرت خواهی میکنم ).ولی خوب حالا خوشبختانه یا بدبختانه او بنده خدا دیگه نیست
اگه دلیلش رو بهم میگفت شاید واقعا دیگه سراغ وبلاگ نویسی نمیومدم
ولی چون نگفته منم دلیش رو نمیدونم پس به کار وبلاگ نویسی ادامه میدهم
من دانشگاه شهرستان قبول شدم و اونجا خونه گرفتیم با یکی از دوستام و بدبختانه دسترسی به اینترنت نداریم
ولی آخر هفته ها خونه ام و از این به بعد سعی میکنم با آپ های کسل کنندم حوصلتون رو سر ببرم![]()
![]()
یعنی هنوزم حالم گرفتس
ولی به امید خدا حالم بهتر میشه
با کمک شما دوستای خوبم
برام دعا کنید![]()
خدارو شکر تا حالا این بلای ناگهانی سر ما نیومده
راستی یادم رفت از دعوای دیروز براتون بگم (یکی از پسرای دانشگاه رفته بوده پیش مسئول پخش غذا نمیدونم نون خواسته بوده
نمیدونم غذا خواسته بوده(من اسم پسررو گذاشتم الیور توییست همه با این اسم صداش میکنن
ما نفهمیدیم دقیقا چی گفته بوده که اون مسئول قاطی کرده بودو دماغ پسر بدبختو شکونده بود. پسر رو با آمبولانس بردن بیمارستان.اون مسئول رو هم همون موقع اخراج کردن
(فکر کنم همین یدونه کارمندش بی ادب بود که اونم اخراج شد
) ![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

