time
یک هفته بعد.... بابام:زهره بابا جان کارت سوخت رو ندیدی ؟نیستش! (من داشتم تو اتاق کتاب میخوندم ) زهره :چرا بابا هستش تو کیف ببین بابام با صدای بلند تر:بابا جان میگم نیستش دیگه زهره با صدای نگران تر:بابا با دقت گشتی؟ یهو یادم اومد که وقتی رفتیم بنزین زدیم کارت رو بر نداشتم رفتم بیرون از اتاقو به بابام گفتم .گفتم اون دفعه که بنزین زدم اینقدر ذوق کردم یادم رفت کارت بردارم بابام خندش گرفته بود میگفت آخه مگه بنزین زدن اینهمه ذوق داره که آدم کارت یادش بره خوبه یادت موند ماشین رو برگردونی بعد یهو بخودش اومد گفت فکر میکنی پیدا بشه یعنی اونجا نگه داشتن برامون .من خیلی خیلی ناراحت بودم دیگه صدام در نمیومد فقط نگاه میکردم چرا من اینقدر حواص پرتم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فــــــــــــــعلا بزرگترین سوتیم این بوده دیشبم بلاخره با اصرار زیاد شب رفتیم خونه مامان جونم من هی بهشون میگفتم که بابا من امشب چرت و پرت گوئیم میاد من رو امشب نبرید مگه گوش میدادن هی میگفتم امشب نمیذارم بخوابیدا بازم گوش نمیدادن فکر میکردن چون نمیخوام برم اینارو میگم ولی من واقعا هوس کرده بودم بترسونم بچه ها :نه توهم زدی زهره:ولی فکر کنم رد شدا(خیلی جدی) بچه ها:رد نشد بازی کن دیگه(با یکم ترس) دوباره بازی شروع شد بعد یه ربع زهره :بچه ها دره اتاق مامان جون بسته بودا چرا بازه؟(با تعجب و بازم جدی) بچه ها :حتما باد زده(با یکم ترس بیشتر)بازیت کن اذیت نکن دیگه زهره :باور کنید راس میگم در باز شده پنجره هم که باز نیس از کجا باد اومده ؟فکر کنم امشب دیگه واقعا مامان جونه توضیحات (این خونه ی مامان جونم یه حیاط ماقبل تاریخ داره که درختاش خیلی بلنده یه درخت توت داره که تقریبا تا بالکن اومده سایشم خیلی وحشتناک تو آشپز خونه میوفته شبا هیچ کدومشون آشپز خونه نمیرن از ترس بجز من .رفتم که چایی بیارم همساییه ی مامان جون رو دیدم که بالا پشتبوم بود یکی از کفتراش مرده بودن اومده بود برش داره نمیدونم دقیقا چی کار میکرد ولی سایش دقیقا تو اتاق مامان جون بود این بود که چراغ بعدی برا اذیت روشن شد اودم بیرون و سینیه چایی رو گذاشتم زمین بعد یهو تو اتاق رو دیدم و داد زدم دیدید راس میگفتم بیا اینم مامان جون سلام مامان جون خوب فعلا بای دوشنبه هفته پیش فهمیدیم که دانشگاه یه هفته تعطیل بخاطر آزمون ارشد .ما هم که خدا خواسته با هزارتا امید و آرزو اومدیم خونه گفتم تو این یه هفته یه ذره به کارای عقب افتادم میرسم و... ولی خبر نداشتم که مادر گرامی چه خوابی برامون دیده مامان:زهره جان قربونت برم این فرشا رو ببر خونه ی مامان جون زهره :باشه مامان:زهره جان این ظرفا رو ببر خونه ی مامان جون زهره:باشه و این ماجرا ادامه داشت تا زمانی که نصفه اساس یه خونه ی واقعی رو زهره جان برد خونه ی مامان جون بعد بنده و پریسا(خواهر بنده)رفتیم برا تمیز کردن و چیدن وسایل .دیگه هلاک شدیم شب برگشتیم در به داغون خونه فرداش خوابیده نخوابیده دوباره روز از نو روزی از نو مامان:زهره جان بریم خرما و شیرینی بخریم . زهره:باشه مامان:زهره این کارو کن اون کارو کن و ...... بازم زهره: باشه بچه ها(پریسا .ساعده و شیوا(دختر داییام ))تصمیم گرفتن که از این فرصت استفاده کنن و یه خونه مجردی خونه مامان جون را بندازن من هی گفتم بابا من نمیتونم سی صفحه جزوه دارم بخدا امتحانم دارم مگه به خرجشون میرفت میگفتن بابا پایه باش مثل قدیما یکم بخندیم هی مگفتن کمکت میکنیم که بنویسی(دروغ گفتن همش رو خود بدبختم امروز نوشتم) دیگه از اونا اصرار از من انکار تا بلاخره راضی شدم بمونم آخه میدونستم خیلی خوش میگذره واین شد که موندیم خوب حسابی سرتون رو درد آوردم فــــــــــــــــعلا
ایندفعه میخوام از یک سوتی ازهزار سوتیاموبراتون تعریف کنم.(یه دختر خاله دارم که همیشه سوتیایی که تو یه سانیه میدم رو میشمره میگه الان آمارش به ۱۰۰ سوتی در یه سانیه رسیده
(با یکم اغراق
) خوب بریم سر اصل مطلب یادتونه تو پست قبلیم از خونه مجردیه گفتم؟اون شب که داشتیم میرفتیم اونجاتصمیم گرفتم برای اولین بار خودم برم بنزین بزنم(آخه همیشه بابام میزد)بلاخره به بچه ها گفتم اونا هم قبول کردن.رفتیم تو پمپ بنزینی بعد با ساعده پیاده شدیمو کارت رو تو دستگاه گذاشتمو رمز رو زدیم بعدم اون شیلنگ رو در آوردمم و شروع کردم به زدن این وسطم از پسره متصدی بنزین پرسیدم چطوری بفهمم که باک پر شده یا نه؟ اونم برام توضیح داد.(خیلی باحال بود تاحالا خودم بنزین نزده بودم بعد ساعده هم گفت بده یکمم من بزنم دادم اونم زد میگفت زهره چقدر باحاله
)(الان با خودتون میگید چه دخترای لوسی دیگه بنزین زدن ایقدر ذوق نداره که
ولی نمیدونم چرا ما اون شب اینقدر ذوق کردیم)بلاخره زدیم و برگشتیم خونه و......
![]()
(یه کیف داریم که همه مدارک ماشین تو اونه)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابام گفت عیب نداره اگه پیدا نشد اقدام میکنینم یکی دیگه میگیریم خودت رو ناراحت نکن
فردا میرم پمپ بنزینی .به بابام با صدای خیلی غمگین گفتم بابا میای الان بریم من تا صبح نمی تونم بخوابم
گفت باشه و رفتیم و کارت اونجا بود وقتی پسر ه گفت کارت اینجاس انگار دنیارو بهم دادن
(کی حوصله داشت بره دنبال کارت جدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیچاره بابام ایقدر سرش شلوغه که نگو. خدا بهم رحم کرد)
سوتی هایی که تو حرف زدنام میدم بماند![]()
میخوام براتون از ادامه ی داستانه خونه مجردی بگم
اصلا خوبیم یا رحمم نمیومد
بدیم میومد
بهشون میگفتم گوش نمیدادن
بلاخره رفتیم
دوباره اول رفتیم پای کوه یه بستنی خوردیم داشتیم بر میگشتیم سمته ماشین که اولین چراغ اذیت بازیم روشن شد
رفتم تو ماشین و درای ماشین رو قفل کردم اینا هم هی در میزدن منم درو باز نمیکردم و ماشین رو روشن کردم رفتم ولی دلم سوخت و یه کم جلو تر وایستادم
ولی نگو اونا تصمیم گرفته بودن که سوار ماشین نشن که مثلا من ضایع شم بلاخره نیومدن تو منم گازشو گرفتم رفتم تو فکرم بود که یه کم جلو تر یه دور برگردونه بر مگردم
گفتم تا اونا یکم بترسن من برگشتم
چشمتون روز بد نبینه اون دور برگردون رو اون شب بسته بودن منم تو رو دربایستی موندم مجبور شدم که برم هی میرفتم و هی دنبال یه دور برگردون میگشتم دیگه قهطیش اومده بود مگه پیدا میشد تو این مدتم هی داشتم موبالاشون رو میگرفتم اول موبایل پریسا رو گرفتم دیدم صداش از تو ماشین میاد
بعد مال ساعده
اونم تو ماشین بود و همینطور ماله شیوا
آخه کیفاشون تو ماشین بود نه پول داشتن نه موبایل پیش خودم گفتم اون بدبختا مردن از ترس تو اون تاریکی کنار کوه
قلبم به تاپ تاپ اوفتاد چیکار کنیم دیگه. خیلی دل نازکیم![]()
بلاخره به یه میدون رسیدم و دور زدم وقتی رسیدم بهشون برا اینکه مردم داشتن نگاه میکردن شیوا بلند گفت چی شد پیداشون کردی منم گفتم نه نتونستم و خیلی مودبانه سوار ماشین شدن و راه افتادیم
تو ماشین پدرم در اوردن منم میخندیدم میگفتم وقتی بوغ میزنم سوار نیمشید همینه.اون بدبختا فکر کرده بودن من واقعا رفتم خونه![]()
بلاخره رسیدم خونه و بساط شلم پهن شدساعتای دو شب بود وسط بازی یهو یه طرف نگاه کردم با تعجب گفتم :بچه ها چیزی رد نشد![]()
![]()
![]()
![]()
)
اومدن تو اتاق رو دیدن
هی جیغ میزدن حالا جیغ نزن کی جیغ بزن
بعد زدم تو سر همشون گفتم دیونه ها از روح میترسید حرفی نیس ولی عقل که دارید خوب یه کم فک کنید یه کم دقیق نگاه کنید این سایه پسره مش محرمه .بهشون گفتم خوبه اعلام کردم که امشب چرت و پرت گوییم میاد خوبه میدونید میخوام بترسونمتون بازم میترسید شما دیگه چه .....(از گفتن حرف زشت در وبم خود داری میکنم) هستید میدونید مخوام بترسونم بازم میترسید واقعا......بعد تو اتاق رو نگاه کردن افتاده بودن زمین میخندیدن بعدم من و دعوا کردن ولی گفتن کلی خندیدن بخاطر همین میبخشمن
منم گفتم لطف دارید واقعا که منو میبخشید
جاتون خالی خیلی خوش گذشت دوباره تا صبح کلی خندیدیم بعد ساعتای یازده ما اومدیم خونمون من تا الانی اندیشه خوندم الانم که اینجام
دوباره برم بخونم البته اونایی که خوندم اصلا یادم نیس
اون موقع ها همیشه فاطمه میخوند به من توضیح میداد منم توضیحات اونو که تو اتوبوس یا مترو برام میگفت رو مینوشتم و نمره میاوردم
جاش چقدر خالیه![]()
![]()
اگه بدونید توی این یه هفته چه کارایی کردم .
تصمیم گرفته بودند که یه ختم قران راه بندازه (اونم خونه ی خودمون نه خونه ی قدیم مامان جونم که الان خالیه)بلاخره درد سر ما شروع شد .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همشم به خودم میگفتم بابا ختم قران ثواب داره از این حرفا حالا این وسطم نزدیک سی صفحه جزو داشتم که باید کامل میکردم و هزارتا کار دیگه بلاخره بعد این همه کار اینو بیار و اونو ببرو اینو بخر اونو بخر و.........بلاخره مراسم انجام شد و همه چی تموم شد. نـــــــــــــــــــــــه صبر کنید اشکش مانده تازه کار اونجا و مراسم تموم شد حالا باید همه چی بر میگشت سر جاش (تو این یه هفته صد بار به خودم لنت دادم که رانندگی بلدم
)پدر گرامی که خودشون رو راحت کردن و فرمودن که کار دارن و نمیتونن دست یاری دراز کنن
دوباره همه چی گردن منه بدبختو گرفت و زهره جانها شروع شد بلاخره اون کارا هم تموم شد ولی اینجا جای قشنگ ماجرا شروع میشه .
دیگه شبه اولی که اونجا بودیم که شبه جمعه بود حسابی چهار تایی خوش گذروندیم اولش رفتیم پای کوه آش خوردیم بعد برگشتیم با یه خروار خوراکی و تا ساعتای ۵بازی کردیم (انواع و اقسام بازی ها)و بعدش نماز و رفتیم تو رختخواب همین که اومدیم بخوابیم من شروع کردم گفتم :بچه ها الان روح مامان جون اینجاس
هی اینا میترسیدن
بعد یهوو نمیدونم صدای چی بود که اومد(یه چیزی افتاد فکر کنم) شیوا جیغ میزد و پریده بود بغله پریسای بد بخت ساعده هم همینطور
منم دیدم که اگه ادامه بدم ممکنه یکی سکته کنه ساکت شدم
بد خوابم برد
نگو اون بدبختا تا صبح ترسیده بودن
تا ساعتای دو ظهر خوابیدم و بعد که بیدار شدیم بعد نهار دوباره رفتیم گشتیم و برا شب خرید کردیم و برگشتیم خونه دوباره همونطری بازی و تا صبح خندیدیم (برا روحیه من خیلی خوب بود آخه این مدت یه کم حالم گرفته بود) بعد که رفتیم تو رختخواب همشون پریدن رو منو منه بدبختو میزدن
میگفتن اگه بخوای دوباره شروع کنی از اون حرفای دیشب بزنی پرتت میکنیم بیرون منم قول دادم که نگم
ولی خیلی دوس داشتم دوباره یکم بترسونمشون
آخه ترسوندنشون خیلی باحال بود
ولی چون قول دادم نگفتم
ما چهارتا اون موقه ها هم خیلی باهم خوش بودیم ولی الان بخاطر مشغله وقت نمی کنیم زیاد باهم باشیم
ولی تا به هم میرسیم دوباره بازی شروع میشه نمیدونم بازیه روپولی رو بلدید یا نه ولی حتما امتحان کنید خیلی باحاله یه بازیه دیگه هم که میکردیم شلم بود این دوتا بازی خیلی خیلی باحالن اصلا خسته کننده نیستن هرچی بیشتر بازی میکنی بیشتر علاقه مند میشی
( اینم از پیام بازرگانیه آخرش)![]()
الانم هی زنگ میزنن میگن بیاید امشبم بریم ولی من میگم نه آخه امتحان اندیشه دارم باید بخونم اونا هم مسخرم میکنن میگن اندیشه هم خوندن داره
ولی باور میکنید امتحان اندیشه از هزار تا امتحانه درسای اختصاصی برام سختتره
من اصلا تو درسایی مثل معارف و اخلاق و این جور چیزا استعداد ندارم حفظیام وحشتناکه تو دبیرستانم فیزیک و شیمی ۱۷ ۱۸ میشدم معارف ۱۳ ۱۴ دقیقا الانم همینم
نمیدونم امشبم میریم نمیریم ![]()
![]()
![]()
روزی دختر کوچولویی از مادرش پرسید: مامان؟ نژاد انسان ها از کجا اومد؟
مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژاد انسان ها به وجود اومد
دو روز بعد دخترک همین سوال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد
دختر کوچولو که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت: مامان؟ تو گفتی خدا انسان ها رو آفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!
مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات در مورد خانواده ی خودش
| Design By : Night Skin |

