تبليغاتX
time


time

سلام به همه ی عزیزای خودم خوبید ؟ خوشید ؟

گفتم یه شب به یاد موندنی آره دیشب یه شب خواص بود میدونید شب نامزدیه ساعده بود(دختر داییم)ساعده رو که یادتونه همونی که تو پستای قبل ازش براتون صحبت کرده بودم همون که باهم رفته بودیم خونه ی مجردی

آره دیشب عقد کرد میدونید داشتم به چی فکر میکردم به گذر زمان چقدر زمان زود میگذره و چقدر آدم زود پیر میشه دیشب یه لحظه بغضم گرفت ولی خوب اونم باید میرفت دیرو زود داره ولی سوخت سوز نداره

ما با این دختر داییام "(ساعده و شیوا)دنیایی داشتیم خیلی خوش بودیم اسم گروهمون رز سیاه بود واییی زندگی میکردیما ولی همه ی اون دوران گذشت مثل باد

دیشب ساعده صدام کرد تو اتاق بغلم کرد بهم گفت با این که ازدواج کردم ولی نمیخوام بینمون فاصله بیوفته میخوام مثل قدیما باشیم گفتم باشه بهم گفت الکی نگو میخوام بهم قول بدی داشت اشکاش میومد گفتم باشه عزیزم باشه قول... حالتاش منو یاد فاطمه انداخت دقیقا کاری که فاطمه هم کرده بود دوباره داشت جلو چشمام تکرار میشد

همسرش خیلی بچه ی باحالیه فامیله غریبه نیست از قبل میشناختیمش نمیدونم حالا بعده ازدواجم همونقدر باحال میمونه یا نه؟؟؟

عروسیه فاطمه هم که نزدیکه یعنی چهارشنبس دارم ثانیه شماری میکنم دیگه

خوب من دیگه برم با اجازه

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:35 توسط زهره| |

سلا م به همه دوستای گلممیخوام یه وبلاگ بهتون معرفی کنم که نویسندش برام خیلی عزیز آخه خواهرمهبی زحمت یه سرم برید اونجا دل یه جوون رو شاد کنیداسمش تو پیوندام هست نفر دوم

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:48 توسط زهره| |

سلام سلام دوستای خوبم خوبی؟ خوشید؟ منم خوبم ببببله من دوباره برگشتم حالا کی دوباره خسته بشم برم مرخصی خدا عالمهتو این مدت هم روزای خوب داشتم هم بد ولی دلگیریام یکم بیشتر از همیشه بود یعنی خیلی بودروزای خوبش بر میگرده به زمانی که قبول شدم اونم با این وضعیت درس خوندن ای وای ی ی ولی خب قبول شدم با جون کندنروزای بدشم بر میگرده به جهاز برون فاطمه و دلتنگیاباز روزای خوبش بر میگرده به انتقالیه فاطمه و دوباره دوره هم بودنمونباز روزای بدش بر میگرده به این که یادم بیاد فاطمه موقعیتش عوض شده نمیدونم حالا چطوری بشه اوضاع رو میگممثل قدیماس یا .....

خوب شما ها این روزا چی کارا کردید چه خبرا؟؟حال همگی خوبه ؟مارو نمیدید خوش بودید؟؟بعضی وقتا یه کوچولو وقت پیدا میکردم میرفتم به دوستا سر میزدم ولی همین جا از اونایی که وقت رفتن پیششون رو پیدا نمیکردم معذرت میخوام و دوباره یه تشکر خاص برای دوستای گلم که تو این مدت میومدن بهم سر میزدن و تنهام نذاشتن

میره و بر میگردهشاپرک خسته میشه بالهاش و زود میبنده روی گلا میشینه.....

این شعرو یادتونه؟ ماجرای منه من اون شاپرکه ام

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:15 توسط زهره| |


Design By : Night Skin