time
دوشنبه هفته پیش فهمیدیم که دانشگاه یه هفته تعطیل بخاطر آزمون ارشد .ما هم که خدا خواسته با هزارتا امید و آرزو اومدیم خونه گفتم تو این یه هفته یه ذره به کارای عقب افتادم میرسم و... ولی خبر نداشتم که مادر گرامی چه خوابی برامون دیده مامان:زهره جان قربونت برم این فرشا رو ببر خونه ی مامان جون زهره :باشه مامان:زهره جان این ظرفا رو ببر خونه ی مامان جون زهره:باشه و این ماجرا ادامه داشت تا زمانی که نصفه اساس یه خونه ی واقعی رو زهره جان برد خونه ی مامان جون بعد بنده و پریسا(خواهر بنده)رفتیم برا تمیز کردن و چیدن وسایل .دیگه هلاک شدیم شب برگشتیم در به داغون خونه فرداش خوابیده نخوابیده دوباره روز از نو روزی از نو مامان:زهره جان بریم خرما و شیرینی بخریم . زهره:باشه مامان:زهره این کارو کن اون کارو کن و ...... بازم زهره: باشه بچه ها(پریسا .ساعده و شیوا(دختر داییام ))تصمیم گرفتن که از این فرصت استفاده کنن و یه خونه مجردی خونه مامان جون را بندازن من هی گفتم بابا من نمیتونم سی صفحه جزوه دارم بخدا امتحانم دارم مگه به خرجشون میرفت میگفتن بابا پایه باش مثل قدیما یکم بخندیم هی مگفتن کمکت میکنیم که بنویسی(دروغ گفتن همش رو خود بدبختم امروز نوشتم) دیگه از اونا اصرار از من انکار تا بلاخره راضی شدم بمونم آخه میدونستم خیلی خوش میگذره واین شد که موندیم خوب حسابی سرتون رو درد آوردم فــــــــــــــــعلا
اگه بدونید توی این یه هفته چه کارایی کردم .
تصمیم گرفته بودند که یه ختم قران راه بندازه (اونم خونه ی خودمون نه خونه ی قدیم مامان جونم که الان خالیه)بلاخره درد سر ما شروع شد .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همشم به خودم میگفتم بابا ختم قران ثواب داره از این حرفا حالا این وسطم نزدیک سی صفحه جزو داشتم که باید کامل میکردم و هزارتا کار دیگه بلاخره بعد این همه کار اینو بیار و اونو ببرو اینو بخر اونو بخر و.........بلاخره مراسم انجام شد و همه چی تموم شد. نـــــــــــــــــــــــه صبر کنید اشکش مانده تازه کار اونجا و مراسم تموم شد حالا باید همه چی بر میگشت سر جاش (تو این یه هفته صد بار به خودم لنت دادم که رانندگی بلدم
)پدر گرامی که خودشون رو راحت کردن و فرمودن که کار دارن و نمیتونن دست یاری دراز کنن
دوباره همه چی گردن منه بدبختو گرفت و زهره جانها شروع شد بلاخره اون کارا هم تموم شد ولی اینجا جای قشنگ ماجرا شروع میشه .
دیگه شبه اولی که اونجا بودیم که شبه جمعه بود حسابی چهار تایی خوش گذروندیم اولش رفتیم پای کوه آش خوردیم بعد برگشتیم با یه خروار خوراکی و تا ساعتای ۵بازی کردیم (انواع و اقسام بازی ها)و بعدش نماز و رفتیم تو رختخواب همین که اومدیم بخوابیم من شروع کردم گفتم :بچه ها الان روح مامان جون اینجاس
هی اینا میترسیدن
بعد یهوو نمیدونم صدای چی بود که اومد(یه چیزی افتاد فکر کنم) شیوا جیغ میزد و پریده بود بغله پریسای بد بخت ساعده هم همینطور
منم دیدم که اگه ادامه بدم ممکنه یکی سکته کنه ساکت شدم
بد خوابم برد
نگو اون بدبختا تا صبح ترسیده بودن
تا ساعتای دو ظهر خوابیدم و بعد که بیدار شدیم بعد نهار دوباره رفتیم گشتیم و برا شب خرید کردیم و برگشتیم خونه دوباره همونطری بازی و تا صبح خندیدیم (برا روحیه من خیلی خوب بود آخه این مدت یه کم حالم گرفته بود) بعد که رفتیم تو رختخواب همشون پریدن رو منو منه بدبختو میزدن
میگفتن اگه بخوای دوباره شروع کنی از اون حرفای دیشب بزنی پرتت میکنیم بیرون منم قول دادم که نگم
ولی خیلی دوس داشتم دوباره یکم بترسونمشون
آخه ترسوندنشون خیلی باحال بود
ولی چون قول دادم نگفتم
ما چهارتا اون موقه ها هم خیلی باهم خوش بودیم ولی الان بخاطر مشغله وقت نمی کنیم زیاد باهم باشیم
ولی تا به هم میرسیم دوباره بازی شروع میشه نمیدونم بازیه روپولی رو بلدید یا نه ولی حتما امتحان کنید خیلی باحاله یه بازیه دیگه هم که میکردیم شلم بود این دوتا بازی خیلی خیلی باحالن اصلا خسته کننده نیستن هرچی بیشتر بازی میکنی بیشتر علاقه مند میشی
( اینم از پیام بازرگانیه آخرش)![]()
الانم هی زنگ میزنن میگن بیاید امشبم بریم ولی من میگم نه آخه امتحان اندیشه دارم باید بخونم اونا هم مسخرم میکنن میگن اندیشه هم خوندن داره
ولی باور میکنید امتحان اندیشه از هزار تا امتحانه درسای اختصاصی برام سختتره
من اصلا تو درسایی مثل معارف و اخلاق و این جور چیزا استعداد ندارم حفظیام وحشتناکه تو دبیرستانم فیزیک و شیمی ۱۷ ۱۸ میشدم معارف ۱۳ ۱۴ دقیقا الانم همینم
نمیدونم امشبم میریم نمیریم ![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

