تبليغاتX
time -


time

با سلام به دوستای خوب و مهربونم میخوام براتون از ادامه ی داستانه خونه مجردی بگم

دیشبم بلاخره با اصرار زیاد شب رفتیم خونه مامان جونم من هی بهشون میگفتم که بابا من امشب چرت و پرت گوئیم میاد من رو امشب نبرید مگه گوش میدادن هی میگفتم امشب نمیذارم بخوابیدا بازم گوش نمیدادن فکر میکردن چون نمیخوام برم اینارو میگم ولی من واقعا هوس کرده بودم بترسونم اصلا خوبیم یا رحمم نمیومد بدیم میومد بهشون میگفتم گوش نمیدادنبلاخره رفتیم دوباره اول رفتیم پای کوه یه بستنی خوردیم داشتیم بر میگشتیم سمته ماشین که اولین چراغ اذیت بازیم روشن شد رفتم تو ماشین و درای ماشین رو قفل کردم اینا هم هی در میزدن منم درو باز نمیکردم و ماشین رو روشن کردم رفتم ولی دلم سوخت و یه کم جلو تر وایستادم ولی نگو اونا تصمیم گرفته بودن که سوار ماشین نشن که مثلا من ضایع شم بلاخره نیومدن تو منم گازشو گرفتم رفتم تو فکرم بود که یه کم جلو تر یه دور برگردونه بر مگردم گفتم تا  اونا یکم بترسن من برگشتمچشمتون روز بد نبینه اون دور برگردون رو اون شب بسته بودن منم تو رو دربایستی موندم مجبور شدم که برم هی میرفتم و هی دنبال یه دور برگردون میگشتم دیگه قهطیش اومده بود مگه پیدا میشد تو این مدتم هی داشتم موبالاشون رو میگرفتم اول موبایل پریسا رو  گرفتم دیدم صداش از تو ماشین میاد  بعد مال ساعدهاونم تو ماشین بود و همینطور ماله شیواآخه کیفاشون تو ماشین بود نه پول داشتن نه موبایل پیش خودم گفتم اون بدبختا مردن از ترس تو اون تاریکی کنار کوهقلبم به تاپ تاپ اوفتاد چیکار کنیم دیگه. خیلی دل نازکیمبلاخره به یه میدون رسیدم و دور زدم وقتی رسیدم بهشون برا اینکه مردم داشتن نگاه میکردن شیوا بلند گفت چی شد پیداشون کردی منم گفتم نه نتونستم و خیلی مودبانه سوار ماشین شدن و راه افتادیم تو ماشین پدرم در اوردن منم میخندیدم میگفتم وقتی بوغ میزنم سوار نیمشید همینه.اون بدبختا فکر کرده بودن من واقعا رفتم خونهبلاخره رسیدم خونه و بساط شلم پهن شدساعتای دو شب بود وسط بازی یهو یه طرف نگاه کردم با تعجب گفتم :بچه ها چیزی رد نشد

بچه ها :نه توهم زدی

زهره:ولی فکر کنم رد شدا(خیلی جدی)

بچه ها:رد نشد  بازی کن دیگه(با یکم ترس)

دوباره بازی شروع شد بعد یه ربع

زهره :بچه ها دره اتاق مامان جون بسته بودا چرا بازه؟(با تعجب و بازم جدی)

بچه ها :حتما باد زده(با یکم ترس بیشتر)بازیت کن اذیت نکن دیگه

زهره :باور کنید راس میگم در باز شده پنجره هم که باز نیس از کجا باد اومده ؟فکر کنم امشب دیگه واقعا مامان جونه

توضیحات (این خونه ی مامان جونم یه حیاط ماقبل تاریخ داره که درختاش خیلی بلنده یه درخت توت داره که تقریبا تا بالکن اومده سایشم خیلی وحشتناک تو آشپز خونه میوفته شبا هیچ کدومشون آشپز خونه نمیرن از ترس بجز من .رفتم که چایی بیارم همساییه ی مامان جون رو دیدم که بالا پشتبوم بود یکی از کفتراش مرده بودن اومده بود برش داره  نمیدونم دقیقا چی کار میکرد ولی سایش دقیقا تو اتاق مامان جون بود این بود که چراغ بعدی برا اذیت روشن شد)

اودم بیرون و سینیه چایی رو گذاشتم زمین بعد یهو تو اتاق رو دیدم و داد زدم دیدید راس میگفتم بیا اینم مامان جون سلام مامان جون اومدن تو اتاق رو دیدن هی جیغ میزدن حالا جیغ نزن کی جیغ بزن بعد زدم تو سر همشون گفتم دیونه ها از روح میترسید حرفی نیس ولی عقل که دارید خوب یه کم فک کنید یه کم دقیق نگاه کنید این سایه  پسره مش محرمه .بهشون گفتم خوبه اعلام کردم که امشب چرت و پرت گوییم میاد خوبه میدونید میخوام بترسونمتون بازم میترسید شما دیگه چه .....(از گفتن حرف زشت در وبم  خود داری میکنم)  هستید میدونید مخوام بترسونم بازم  میترسید واقعا......بعد تو اتاق رو نگاه کردن  افتاده بودن زمین میخندیدن بعدم من و دعوا کردن ولی گفتن کلی خندیدن بخاطر همین میبخشمن منم گفتم لطف دارید واقعا که منو میبخشیدجاتون خالی خیلی خوش گذشت دوباره تا صبح کلی خندیدیم بعد ساعتای یازده ما اومدیم خونمون من تا الانی اندیشه خوندم الانم که اینجامدوباره برم بخونم البته اونایی که خوندم اصلا یادم نیس اون موقع ها همیشه فاطمه میخوند به من توضیح میداد  منم توضیحات اونو که تو اتوبوس یا مترو برام میگفت رو مینوشتم و نمره میاوردم جاش چقدر خالیه

خوب فعلا بای

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:13 توسط زهره| |


Design By : Night Skin