تبليغاتX
time - بازم سوتی


time

سلام به دوستای دوستداشتنیه خودمایندفعه میخوام از یک سوتی ازهزار سوتیاموبراتون تعریف کنم.(یه دختر خاله دارم که همیشه سوتیایی که تو یه سانیه میدم رو میشمره میگه الان آمارش به ۱۰۰ سوتی در یه سانیه رسیده(با یکم اغراق) خوب بریم سر اصل مطلب یادتونه تو پست قبلیم از خونه مجردیه گفتم؟اون شب که داشتیم میرفتیم اونجاتصمیم گرفتم برای اولین بار خودم برم بنزین بزنم(آخه همیشه بابام میزد)بلاخره به بچه ها گفتم اونا هم قبول کردن.رفتیم تو پمپ بنزینی بعد با ساعده پیاده شدیمو کارت رو تو دستگاه گذاشتمو رمز رو زدیم بعدم اون شیلنگ رو در آوردمم و شروع کردم به زدن این وسطم از پسره متصدی بنزین پرسیدم چطوری بفهمم که باک پر شده یا نه؟ اونم برام توضیح داد.(خیلی باحال بود تاحالا خودم بنزین نزده بودم بعد ساعده هم گفت بده یکمم من بزنم دادم اونم زد میگفت زهره چقدر باحاله)(الان با خودتون میگید چه دخترای لوسی دیگه بنزین زدن ایقدر ذوق نداره که  ولی نمیدونم چرا ما اون شب اینقدر ذوق کردیم)بلاخره زدیم و برگشتیم خونه و......

یک هفته بعد....

بابام:زهره بابا جان کارت سوخت رو ندیدی ؟نیستش!

(من داشتم تو اتاق کتاب میخوندم )

زهره :چرا بابا هستش تو کیف ببین(یه کیف داریم که همه مدارک ماشین تو اونه)

بابام با صدای بلند تر:بابا جان میگم نیستش دیگه

زهره با صدای نگران تر:بابا با دقت گشتی؟

یهو یادم اومد که وقتی رفتیم بنزین زدیم کارت رو بر نداشتم

رفتم بیرون از اتاقو به بابام گفتم .گفتم اون دفعه که بنزین زدم اینقدر ذوق کردم یادم رفت کارت بردارم بابام خندش گرفته بود میگفت آخه مگه بنزین زدن اینهمه ذوق داره که آدم کارت یادش بره خوبه یادت موند ماشین رو برگردونی

بعد یهو بخودش اومد گفت فکر میکنی پیدا بشه یعنی اونجا نگه داشتن برامون .من خیلی خیلی ناراحت بودم دیگه صدام در نمیومد فقط نگاه میکردم بابام گفت عیب نداره اگه پیدا نشد اقدام میکنینم یکی دیگه میگیریم خودت رو ناراحت نکن فردا میرم پمپ بنزینی .به بابام با صدای خیلی غمگین گفتم بابا میای الان بریم من تا صبح نمی تونم بخوابم گفت باشه و رفتیم و کارت اونجا بود وقتی پسر ه گفت کارت اینجاس انگار دنیارو بهم دادن (کی حوصله داشت بره دنبال کارت جدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیچاره بابام ایقدر سرش شلوغه که نگو. خدا بهم رحم کرد)

چرا من اینقدر حواص پرتم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فــــــــــــــعلا بزرگترین سوتیم این بودهسوتی هایی که تو حرف زدنام میدم بماند

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:4 توسط زهره| |


Design By : Night Skin